چند وقتیه انگار قسمت نیست
چیزی بگم... خیلی دلم ریشه
هی با خودم می گم تو یه مردی
یه کم تحمل کن دُرُس می شه
حالم رو این روزا که می پرسن
میگم خودم خوبم... دلم خوبه
آدم بدون شعر یه سنگه
برنوی بی باروت یه چوبه
از عشق می ترسم تو این روزا
عشقی که اول آخرش سوزه
باید سیاوش باشی تا رد شی
اسبت که چوبی باشه می سوزه
من واسه چیزایی دلم تنگه
که خیلی پاک و بی نشون بودن
اون دستای سرد و زمختی که
با نخل و شبدر مهربون بودن
من بچگی هامو دلم می خواد
مشتی پرستو یه کمی گنجشک
مادر بزرگم رو ... که پر زد رفت
از بس تو این دنیا نمی گنجشک
اون بند پهن مشکی چرمی
که باش در مشکو ببندم کو
جوجه خروس لاری ام چی شد؟
پروانه های پشه بندم کو؟
خونم کثیفه دود این شهره
حس می کنم دلگیر و افسردم
ای کاش می شد با پسر داییم
بازم انار دزدی می خوردم
دلگیرم از این شهر و آدمهاش
از اومدم اینجا پشیمونم
بابام داره نخلا رو آب میده
من... خاک بر سر ... توی تهرونم
-----------------------------------------------------------
یه وقتایی دوس دارم پـــــــــــــــــــرواز کنم توی آسمون آبی...
بی دغدغه
بی فکر
رها
آزاد
شــــــــــاد
خستگی ناپذیر(!)
بعدش بیام راحت و آسوده بخوابم...
خــــواب رویاهامو ببینم و به این فکر کنم که:
من چقدر خوشبختم که تورا دارم...
ماسه ها فراموشکارترین رفــ ـیـــ ـقـــ ـان راه اند...