گاهی سکوت

همیشه غم

همیشه چشمانی که خیس از بغض اند

بغضی که در گلو جا خوش کرده


چــــــــــــقــــــــــــدر منتظر محرم ارباب حسین(ع) بودم

محرم تمام شد

صفر به بیستمین روزش رسید

ولی من همانی ام که . . .


انگار گفتنش فایده ای ندارد،اینکه؛

دلم برای خودم تنگ شده است

عادی شده

برای دیگران

اینکه خودم نباشم

اینکه مثل آنها باشم

بی قید

دلم خودم را میخواهد

همان خودِ تنهارا


محرم تمام شدو با چشم برهم زدنی،صفر هم تمام میشود. . .

ومن هیچ نگفتم

از بانوی کوچک سه ساله،

از باب الحوائج 6ماهه و عموی بی دستش

از عمهء بی برادر شده

.

.

.

دعا کنید در تلاطم و غوغای طوفانی این شهر

تنها خودم را بازبیابم

برگردم به آنچه که باید. . .


+هیچوقت یادم نمی رود لیاقت نداشتن و نرفتنم را امروز(1-دانشگاه تهران و 2-زیارت شاه عبدالعظیم)