40.
سخته که به ظاهر بخندی و توی دلت ودر ذهنت هزارتا فکر نگفته،بمونه تا آخر دنیا...دنیایی که اخرش معلوم نیست...وتو تا همیشه منتظرشی...
وقتی داشتم این خونه مجازی رو به نام میزدم،فکر نمیکردم به چهلمین پست برسم...چون...!!!
از وقتی توی این خونه مجازی ساکن شدم هزار جور اتفاق افتاده،خوب بد معمولی ومن بیشتر از قبل سرگردون وحیرون شدم!!!
یه عالمه حرف نگفته دارم واسه کسی که دیگه بجز ذهنت،خاطراتت،فیلمها وعکسهاش واز همه مهمتر بجز قلبم دیگه هیچ جایی نمیتونم پیداش کنم...
همه دنیا شده یه نشونه که نبودنشون رو به یادمون بیاره...دیگه هیچ حرفی ندارم بزنم باهیچکس...سکوت و سکوت وسکوت...انگار با رفتن اونا حکم سکوت برای ما صادر شده!
دیگه حتی اینکه میگن سکوت پراز حرف نگفته است رو قبول ندارم...شاید پراز حرفهای نگفتنیه...حرفهایی که نمیشه پیش هرکسی گفت...
چقدر بده که بیشتر از دیگران درک کنی...چقدر بده که از کودکی آدم بزرگ بار بیایی و وقتی بزرگ شدی دلتنگ کودکی نکردنت باشی...چقدر زجر اور بین مردمی زندگی کنی که فکر میکنند میفهمند اما فقط فکر میکنند...
چی بگم ؟ توی دانشگاه که نمیشه اشک ریخت...انگار واسه ما مقدر شده هیچوقت اشک نریزیم و همیشه یه بغضی که شاید خیلی اوقات خودمون دلیلش رو نمیدونیم راه گلومون رو سد کنه...فکر کنم قضیه همون قضیهء ۲۰سالگی وغم جانکاهه...
امروز فهمیدم نمیتونم مثل بقیه مردم راحت بخندم...راحت شادی کنم...حتی راحت بخوابم!!!
امیدوارم کسی از یه صدف توی یه دریای بیکران دلگیر نباشه...
حیف که دارم تو دانشگاه می آپم وگرنه اشک امونم نمیداد...طبق معمول باید بغضهام رو فرو ببرم...
اما خوشحالم که اینجام و دارم چهلمین پست وبلاگم رو مینوسم،و این نشون میده که زندگی جاریست...
ماسه ها فراموشکارترین رفــ ـیـــ ـقـــ ـان راه اند...